چهارده ماهگی

نمیدونم چرا روزها برای شب شدن عجله دارند و تند تند می آیند و میروند ولی من اصلاً عجله ندارم نه برای حرف زدن نه برای دندون درآوردن فرصت زیاده ...
توی این ماه دو تا دندون جدید درآوردم و الان 9 تا دندون دارم و با همین چند تا دونه همه چیز میخورم از انواع میوه ها و خشکبار گرفته تااااا انواع کبابها و دل و جگر و ...
شیر و کیک خیلی دوست دارم و با مهارت تمام با نِی هر نوشیدنی میخورم.
کلماتی که ادا میکنم به تعداد انگشتان دستم هم نمیرسد و دو تا اسم جدید یاد گرفتم رَضا (رضا) بَبا (صبا).
هرچی بزرگتر میشم پر انرژی تر و پر جنب و جوش تر و بازیگوش تر میشم. عااااشق بازی قایم موشک و دنبال بازی هستم و دوست دارم تا مامان و بابا قایم بشن و من پیداشون کنم و بدوم توی اتاقم و خودم رو پرت کنم روی کوهی که مامانم از پتو و بالشت درست کرده.
از هر میز و صندلی و مبلی که فکرش را بکنید بالا میرم و دیگه نمیدونم چکار کنم این بود که ...

به روسری و چادر علاقه مند شده ام و هر روسری که پیدا کنم میدم تا مامان سرم کنه و زود میدوم جلوی آینه تا خودم رو ببینم.
وزنم 12 کیلو هست و مامان خیلی خوشحاله که دخترش خیلی خوب غذا میخوره.
وقتی وارد جمعی بشم که بچه ها باشند خیلی خوشحال میشم و از کنارشون تکون نمیخورم.


چهارده ماهگی
